عبدالله مستوفى

119

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

آمدم . » بعد از تشكر بايشان عرض كردم : « من امسال هيچ‌جا نرفته‌ام . مشغول كارى بودم . » فرمودند : « چه كار ؟ » گفتم : « اگر ميل داشته باشيد ، برويم در لابراتوار تماشا كنيم از كلمهء « تماشا » و « لابراتوار » تصور كردند ، عمل شيميائى است ، فرمودند : « بدم نميآيد » باهم بطالار آئينه كه اطاق خارج و داخل و محل كار من بود ، رفتيم . جزوه‌هاى ابطال الباطل را از كشو ميز بيرون آورده ، مقدمه و بعضى از قسمت‌هاى آن را بطور تفرقه براى ايشان خواندم . گفتند : « اين كتاب را نميتوان سرسرى شنيد . من امروز صبح ، سه چهار جا بازديد براى خود مرتب كرده‌ام . حالا ميروم دو ساعت بعد از ظهر ميآيم ، تا هروقت شب باشد تمام رساله را ميشنوم . » بعد از ظهر كه روز گرم بهارى بود ، سر ساعت موعود آمدند . در همان طالار نشستيم ، و تا ساعت نه من تمام رساله را براى ايشان خواندم . ولى وسيله براى انتشار آن نداشتيم ، زيرا چنان كه ميدانيم نظميهء شهر با كمال مراقبت ، از انتشار هرچيزى كه بر ضرر قرارداد و بر ضد وثوق الدوله بود جلوگيرى ميكرد . بالاخره صلاح دانستيم با مركب چاپ نويسانده و با چاپ سنگى يا روئى ، چاپ كنيم . ميرزا مهدى كاتب اصفهانى يكى از قرآن نويسهاى پدرم كه خط نسخ را خوب مينوشت و ترجمهء انقلاب كبير فرانسهء مرا پاك‌نويس كرده بود ، بخانهء ما رفت‌وآمد داشت . جزوه‌هاى ابطال الباطل را يكى دو تا ميگرفت و پشت كمر خود ، زير قباى راسته ميگذاشت و شال پهن خود را روى آن مىبست و بمنزلش ميبرد و با مركب چاپ مينوشت و به همان كيفيت ميآورد . اين كار هم يكماهى طول كشيد ولى وسيلهء انتشار آن بدست نيامد . چندى بعد كه كابينهء وثوق الدوله افتاده ، و مطبوعات آزاد شده بود ، روزى در مدرسهء سياسى آقاى على اكبر دهخدا را ملاقات كردم ، ضمنا مذاكره‌اى هم از قرارداد بميان آمد . با ايشان به منزل آمديم . بعضى از قسمت‌هاى رساله را خوانديم . ايشان رسالهء چاپ نوشته را براى مطالعه از من گرفتند . ضمنا گفتند : « اگر وسيله براى چاپ آن پيدا كنم اجازهء اقدام دارم ؟ » گفتم : « البته » ايشان رفتند . بعد از چند روز ، يك نسخه روزنامه بعنوان من رسيد كه چهار صفحهء خط كشيده ، با شمارهء سر صفحه ، در پائين ورق آن ، به اين رساله تخصيص يافته ، و از اتخاذ اين وضع معلوم بود كه ناشر روزنامه خيال طبع آن را به شكل كتاب عليحده هم دارد . آقاى دهخدا ميگفتند : با من قرار گذاشته است ، هزار نسخه عليحده هم چاپ كند ، و چاپ هم كرد . ولى نميدانم چه شد كه وقتى كتاب در پاورقى روزنامه تمام شد . نخواست كتابها را جلد و منتشر كند « 1 » ميگفت فرمهاى چاپ شده را در

--> ( 1 ) - اين روزنامه ، روزنامهء پيكار بود : من در آن روزها چون تازه مطبوعات از سانسور حسن وثوق آزاد شده و روزنامه‌هاى چندى با اسامى عجيب و يكى بعد از ديگرى منتشر ميشد نميدانستم اين روزنامه چكاره و با كدام پول به راه افتاده است . ناشر اين روزنامه كه بعدها و در سر انتشار كتاب بهدايت آقاى دهخدا با او سروكار پيدا كردم ، محمد پدر عبد الحسين هژير و در حقيقت خود عبد الحسين هژير بود و در اين وقت بود كه دانستم رسالهء من در نظر بالشويكهاى آن روز چه قدر و قيمتى داشته و از اينكه ناشر كتابها را عليحده منتشر نكرد ، دانستم كه مؤمن خر خود را دو سره كرايه بسته است .